ریحانه اسکندری: هفدهم اوت، تقویم سینما به نام یکی از مرموزترین و در عین حال محبوبترین نابغههای تاریخ گره خورده است؛ رابرت دنیرو. مردی که وقتی آن لبخند موذیانه، سرد و محاسبهگرش روی پرده تاریک سینما نقش میبندد، حتی سرسختترین منتقدان جهان نیز دست به سینه و مبهوت مینشینند. اما بابیِ بزرگ، این اسطوره دستنیافتنی، پشت این ماسکهای سنگی و نگاههای نفوذناپذیر، در واقع کیست؟ چه درونی در این مرد جریان دارد که پسری با آن جثه نحیف و لاغر، ملقب به «شیرینعسل»، روزها پشت فرمان تاکسی زرد در کوچهپسکوچههای چرکین، دودگرفته و بارانزده نیویورک مینشیند و مسافرکشی میکند تا بفهمد عمیقترین و استخوانسوزترین تنهایی مطلق جهان یعنی چه؟
اینجا داستان مردی است که قواعد بازیگری و خلق شخصیت را نه در کلاسهای خشک و تئوریزدۀ دانشگاهی، بلکه با مشت خوردنهای واقعی در رینگهای خونین بوکس، چشیدن طعم گس جویدن زبان در سکوت زندانهای مخوف و غرق شدن تعمدی در دل تاریکترین، روانپریشترین و مخدوشترین ابعاد روحی انسانها نوشت؛ روایتی از مردی که رنج را زندگی کرد تا هنر زنده بماند.
پسکوچههای گرینویچ ویلیج؛ جایی که «بابی شیرینعسل» متولد شد و شکل گرفت
هفدهم اوت ۱۹۴۳، در دل بیمارستانی در منهتن نیویورک، نوزادی چشم به جهان گشود که رگهایش سرشار از خون و میراثی ترکیبی و رنگارنگ از سراسر اروپا بود؛ از ریشههای اصیل ایتالیایی و ایرلند سرسخت گرفته تا تبار هلندی، فرانسوی و آلمانی. پدر و مادرش، رابرت دنیرو پدر و ویرجینیا آکمیر، هر دو از نقاشان برجسته، پیشرو و نوگرای جامعه بوهمین و هنرمندخیز نیویورک بودند؛ خانهای که دیوارهایش به جای کاغذدیواری، بوی رنگ روغن، بومهای نیمهکاره و تفکرات آزادمنشانه میداد. اما این بستر هنری دوام چندانی در قالب یک کانون گرم خانوادگی نداشت؛ وقتی رابرت تنها دو سال از عمر کوچکش را پشت سر گذاشته بود، پدرش با اعتراف به گرایش جنسیاش، ساختار خانواده را ترک کرد تا بابی در فضایی میان هنر، تنهایی و غیبت فیزیکی پدر رشد کند؛ هرچند سایه سنگین هنر و حمایتهای معنوی پدر نقاشش هرگز از او دور نشد.
بابی در سالهای آغازین زندگیاش کودکی به شدت آرام، رنگپریده، ساکت و بهطور غریزی خجالتی بود؛ پسری گوشهگیر که ضعف جسمانی و لاغری مفرطش باعث شد هممحلیها در کوچههای نیویورک او را با لقب کنایهآمیز و تحقیرآمیز «بابی شیرینعسل» (Bobby Milk) صدا بزنند؛ لقبی که کنایه از پوست بسیار سفید، آسیبپذیری و شکنندگیاش داشت.
اما همین خجالت مفرط و ترس روانی از ارتباط با جهان بیرون، در نهایت به مکانیسم دفاعی و نجاتبخش او بدل شد. تئاتر و بازیگری برای او حکم پناهگاهی امن را پیدا کرد؛ نقاب شخصیتهای دیگر به او اجازه میداد تا پشت آن پنهان شود، از شر خجالت فلجکنندهاش خلاص شود و شهامت ابراز وجود پیدا کند. در ده سالگی، زمانی که روی صحنه مدرسه نقش مترسک را در نمایش «جادوگر شهر از» ایفا کرد، برای نخستین بار طعم رهایی را چشید و فهمید صحنه نمایش همان نقطهای است که باید در آن فریاد بزند. او بیمحابا تحصیلات سنتی مدرسه را رها کرد تا مستقیما به زیرزمین استودیوهای بازیگری برود و زیر نظر سختگیرترین و بزرگترین اسطورههای متد اکتینگ جهان یعنی استلا آدلر و لی استراسبرگ، هنر تبدیل شدن به دیگری را با تمام سلولهای پوست و استخوانش بجود و فرا بگیرد.
از رانندگی تاکسی تا اسکار؛ قصه جنونآمیز رابرت دنیرو برای «شدن»/ از «شیرینعسل» خجالتی نیویورک تا هیولایی که سینما را به زانو درآورد
رابرت دنیرو در 3 سالگی
طوفان «خیابانهای پایینشهر» و ورود جنونآمیز به دنیای تاریک مارتین اسکورسیزی
وقتی در سال ۱۹۷۳، فیلم «خیابانهای پایینشهر» به کارگردانی فیلمسازی جوان، پرشور و مشتاق به نام مارتین اسکورسیزی بر پرده سینماها ظاهر شد، دنیا برای نخستین بار فهمید که با چه هیولای مهارنشدنی مستعدی روبهروست. نقش «جانی بوی»؛ جوانی بیباک، عصیانگر، غیرقابل پیشبینی و لبه پرتگاه، نقطهعطف و جرقه نخستین همکاری میان دو تن از بزرگترین نوابغ تاریخ هنر هفتم بود. این فیلم صرفا یک اثر جنایی نبود، بلکه آغازگر یکی از مرگبارترین، وفادارترین و ماندگارترین زوجهای تاریخ سینما (دنیرو و اسکورسیزی) به شمار میرفت؛ پیوندی جادویی میان چشم کاوشگر دوربین و جنون بازیگری که لحن، ریتم و ضربان قلب سینمای مستقل آمریکا را برای همیشه و از اساس متحول کرد.
اما انفجار واقعی، زلزلهای که بنیانهای هالیوود را لرزاند و نام دنیرو را به عنوان یک اسطوره جاودانه کرد، یک سال بعد با شاهکار «پدرخوانده ۲» (۱۹۷۴) به وقوع پیوست. فرانسیس فورد کوپولا برای انتخاب بازیگر جوانیهای «دون ویتو کورلئونه» کار سختی در پیش داشت، چرا که باید سایه سنگین مارلون براندو را تاب میآورد. اما دنیرو با وسواس و تعهد وحشتناکش همه را شگفتزده کرد؛ او به جای اتکا به گریم و جلوههای سطحی، چهار ماه تمام به روستاهای دورافتاده سیسیل سفر کرد، با مردم محلی زیست، زبان گویای آنها را آموخت و به تمرین مداوم لهجه و زبان بدن سیسیلی پرداخت تا حتی زیر و بم لرزش تارهای صوتیاش شبیه به یک مهاجر اصیل ایتالیایی شود. نتیجه این ریاضت هنری چه شد؟ نخستین جایزه اسکار کارنامه او و ثبت یک رکورد جاودانه در تاریخ آکادمی؛ رابرت دنیرو به نخستین بازیگری تبدیل شد که توانست برای ایفای نقشی که تقریبا تمامی دیالوگهای آن به زبانی غیرانگلیسی (زبان سیسیلی) ادا میشد، تندیس طلایی اسکار را به خانه ببرد.
از رانندگی تاکسی تا اسکار؛ قصه جنونآمیز رابرت دنیرو برای «شدن»/ از «شیرینعسل» خجالتی نیویورک تا هیولایی که سینما را به زانو درآورد
رابرت دنیرو در «خیابانهای پایینشهر»
از «راننده تاکسی» تا «گاو خشمگین»؛ وقتی تعهد بازیگری به مرز جنون و خودزنی میرسد
برای رابرت دنیرو، بازیگری هرگز یک شغل یا فرآیند فرمایشیِ پشت درهای بسته استودیویی نبود؛ او در نقشهایش «ذوب» میشد، روح و تن خود را به آتش میکشید و برای رسیدن به حقیقت عریان کاراکتر، گاه تا مرز نابودی، فروپاشی عصبی و مرگ پیش میرفت.
کارنامه او در نیمه دوم دهه هفتاد و آغاز دهه هشتاد، گواهی بر همین خودخواسته دل بع آتش زدنهاست:
تراویس بیکل و کابوسهای شبانه نیویورک در «راننده تاکسی» (۱۹۷۶): برای خلق تصویر تروماتیک و روانپریش تراویس بیکل؛ سرباز بازنشسته و تنهابودهای که در لجنزار نیویورک پرسه میزند، دنیرو به یک فداکاری عجیب تن داد. او پیش از کلید خوردن فیلم، گواهینامه رسمی رانندگی تاکسی گرفت و هفتهها، در دل شبهای تاریک، سرد و خطرناک نیویورک، پشت فرمان تاکسی نشست و مسافرکشی کرد تا تنهایی مطلق، انزوا و خشم فروخورده طبقه فرادست و طردشده را با تمام وجود لمس کند. حتی مشهورترین و دیوانهوارترین لحظه فیلم یعنی دیالوگگویی روبهآینه و جمله ماندگار « با من حرف میزنی»، هیچگاه در فیلمنامه اولیه وجود نداشت و کاملا به صورت بداهه، در لحظه و از اعماق روان آشفته تراویس درون دنیرو متولد شد و برای همیشه در تاریخ فرهنگ عامه جهان حک شد.
از رانندگی تاکسی تا اسکار؛ قصه جنونآمیز رابرت دنیرو برای «شدن»/ از «شیرینعسل» خجالتی نیویورک تا هیولایی که سینما را به زانو درآورد
رابرت دنیرو در «راننده تاکسی»
خرد شدن استخوانها در «گاو خشمگین» (۱۹۸۰): اگر بخواهیم اوج کمالگرایی مازوخیستی و فداکاری مرگبار در تاریخ سینما را نام ببریم، نام فیلم «گاو خشمگین» در صدر خواهد درخشید. دنیرو برای ایفای نقش «جیک لاموتا»، بوکسور خشن، رنجهای زیادی را به جان خرید؛ او ماهها زیر نظر شخص لاموتا در رینگهای واقعی تمرین بوکس کرد، مسابقه داد و ضربات سنگینی متحمل شد تا جایی که چند دندهاش در جریان تمرینات شکست. اما این تنها نیمه راه بود. وقتی بخش اول فیلمبرداری به پایان رسید، پروژه متوقف شد تا دنیرو دست به اقدامی خطرناک بزند؛ او به اروپا و کشور ایتالیا سفر کرد و با پرخوری افراطی و بیرویه انواع پاستا و غذاهای پرکالری، در عرض چند ماه ۲۷ کیلوگرم به وزن خود اضافه کرد تا رکورد تاریخی اضافهوزن برای یک فیلم را بشکند. این خودزنی فیزیکی خیرهکننده انجام شد تا سقوط، پیری، چاقی و انحطاط این قهرمانِ پرخاشگر در دوران بازنشستگی، با چنان صراحت و واقعگرایی تلخی به تصویر کشیده شود که هیچ گریم و ماسکی قادر به خلق آن نبود. این فداکاری تکاندهنده، دومین جایزه اسکار (این بار به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد) را به شکلی کاملا سزاوارانه نصیب او کرد.
از رانندگی تاکسی تا اسکار؛ قصه جنونآمیز رابرت دنیرو برای «شدن»/ از «شیرینعسل» خجالتی نیویورک تا هیولایی که سینما را به زانو درآورد
رابرت دنیرو در «گاو خشمگین»
اسرار مگو و پشتپردهای که رسانهها کمتر از آن گفتهاند
پشت آن چهره سنگی، خونسرد و گاه ترسناکی که روی پرده سینما از رابرت دنیرو سراغ داریم، ابعاد پیچیده، چندلایه و شگفتانگیزی از یک انسان واقعی جریان دارد؛ مردی که قلمرو زندگیاش فراتر از حدود کار با دوربین و استودیوهای هالیوودی است:
امپراتوری طعم و نجاتدهنده اقتصاد منهتن: دنیرو صرفا یک آرتیست محبوس در برج عاج سینما نیست؛ او یک کارآفرین و بیزینسمن قهار است که شراکت اصلی در راهاندازی و توسعه زنجیره جهانی، مجلل و پرآوازه رستورانهای «نوبو» (Nobu) را بر عهده دارد؛ امپراتوری بزرگی که طعم سوشی را در سراسر جهان متحول کرد. اما دغدغه او محدود به بیزینس شخصی نماند؛ پس از فاجعه تروریستی و ویرانگر یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و رکود مرگباری که پیکره اقتصادی و روحی شهر نیویورک و محله منهتن را فلج کرد، دنیرو به همراه شریکش جشنواره فیلم ترایبکا (Tribeca Film Festival) را پایهگذاری کرد تا با جذب هنر و سرمایه، زندگی را به خیابانهای زخمخورده زادگاهش بازگرداند.
مبارزه خاموش در سایه با غول سرطان: در سال ۲۰۰۳، در حالی که دنیرو در اوج تراکم پروژههای سینمایی و قله افتخارات حرفهایاش قرار داشت، چکاپهای پزشکی خبر تکاندهندهای را به او دادند؛ ابتلا به سرطان پروستات. اما او به جای افتادن در دام بازیهای رسانهای و جنجالهای عاطفی، با همان خونسردی سنگی کاراکترهایش، خبر را هضم کرد، بیسر و صدا زیر تیغ جراحی رفت و بیماری را شکست داد. این تجربه سخت و نفسگیر، او را به حامی مالی و معنوی بزرگ و خاموش مؤسسات پژوهشی و تحقیقاتی درمان سرطان تبدیل کرد.
طوفانهای عاطفی و معجزه پدر شدن در کهنسالی: زندگی عاطفی و خانوادگی دنیرو همواره پر از فراز و نشیب، ازدواجهایش رسانهای شده و طلاقهای پرحاشیه بوده است؛ از زندگی مشترک با دایان ابوت تا جدایی جنجالیاش از گریس هایتاور. اما بزرگترین غافلگیری زندگی او در آوریل ۲۰۲۳ ورق خورد؛ زمانی که او در سن ۷۹ سالگی خبر تولد هفتمین فرزندش (دختری به نام جیا ویرجینیا) را به دنیا اعلام کرد تا تمام معادلات زیستی را به هم بریزد و ثابت کند این پیرمرد بزرگ سینما، در اعماق وجودش هنوز هم سرشار از شور مطلق حیات، عشق و پویایی است.
از مافیا تا «مرد ایرلندی»؛ طوفانی که هرگز آرام نمیگیرد
رابرت دنیرو هیچگاه به تکرار امن افتخارات گذشته، نشستن بر تخت سلطنت گانگسترهای کلاسیک و نان نام بزرگ خود خوردن راضی نشد. او با شجاعتی ستودنی مرزهای کارنامهاش را گسترش داد و بحران میانسالی و پیری را به فرصتی برای کشف ژانرهای تازه تبدیل کرد؛ از درخشش در کمدیهای مفرح و پرفروشی چون «ملاقات با والدین» که نشان داد او توانایی بیبدیلی در خلق طنز خشک و کنترلشده دارد، تا بازگشتهای باشکوه به جهان تیره اسکورسیزی.
شاهکار متأخر او یعنی «مرد ایرلندی» (۲۰۱۹) گواهی بر همین پویایی بیپایان است؛ فیلمی که دنیرو در آن با اتکا به تکنولوژی پیشرفته و پرهزینه «جوانسازی دیجیتال»، فرانک شیران را از روزگار جوانی و میدانهای جنگ تا دوران کهنسالی، انزوا و زوال مرگبار به تصویر کشید. این مسیر پرشکوه با حضور خیرهکننده و موذیانهاش در نقش «ویلیام هیل» شرور و مکار در فیلم «قاتلان ماه گل» (۲۰۲۳) ادامه یافت تا نشان دهد پنجههای بازیگری او حتی در سالخوردگی نیز میتوانند روح مخاطب را چنگ بزنند.
بابی هنوز در میدان است؛ از سینما تا مخالفت با ترامپ
رابرت دنیرو در ۸۳سالگی نهتنها از بازیگری فاصله نگرفته. اما فعالیتهای این روزهای او تنها به پرده سینما محدود نمیشود. دنیرو همچنان یکی از صریحترین منتقدان دونالد ترامپ است؛ چهرهای که سالهاست آشکارا علیه او موضع گرفته و در سال ۲۰۲۵، هنگام دریافت نخل طلای افتخاری جشنواره کن، ترامپ را به دلیل سیاستهایش علیه هنر، آموزش و سینما بهشدت مورد انتقاد قرار داد و از مردم خواست در برابر آنچه تهدیدی برای آزادی میداند، سکوت نکنند.
از رانندگی تاکسی تا اسکار؛ قصه جنونآمیز رابرت دنیرو برای «شدن»/ از «شیرینعسل» خجالتی نیویورک تا هیولایی که سینما را به زانو درآورد
هفدهم اوت ۲۰۲۶، رابرت دنیرو وارد ۸۳ سالگی شد. مردی که سینما، پرده نقرهای و تاریخ هنر هفتم، تا ابد مدیون نگاههای خیره، سنگینی سکوتهای پرمعنا، و خوندلهایی است که او برای تکتک فریمهای فیلمهایش خورد. او صرفا یک بازیگر بزرگ یا یک ستاره پرجلوه هالیوودی نیست؛ او خود تاریخ زنده، تنفسکننده و جاودانه سینماست.